مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

409

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خداى تعالى برادر ترا برو چيره ساخت . اعوان او كشته شد و ملك سمندل ، خود اسير گشت . چون پسر تو اين خبر بشنيد ، از بيم بگريخت و بسوى ما بازنگشت و خبرى از او نيامد . پس از آن جلنار ، برادر خود ، صالح را بازپرسيد . مادرش جواب داد : در مملكت ملك بپادشاهى نشسته و بجستجوى پسر تو و ملكه جوهره بهرسو جاسوسان فرستاده . چون جلنار اين سخن بشنيد ، محزون شد و ببرادر خشم گرفت . پس از آن جواب داد : اى مادر ، من به مملكت پسر هراسانم و همىترسم كه اگر دير بازگردم ، مملكت فاسد شود . راى صواب اينست كه من بازگردم و مملكت را نظم دهم و كار پسر را بخداى تعالى بگذارم . ولى شما نيز در كار پسر من سستى نكنيد . كه اگر او را آسيبى روى دهد ، من هلاك خواهم شد . از آن‌كه من در دنيا جز او هيچ ندارم . آنگاه جلنار با دلى محزون ، گريان‌گريان بسوى مملكت بازگشت و دنيا برو تنگ بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و پنجاهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، جلنار را كار بدينجا رسيد . و اما ملك بدر باسم چون او را جوهره بجادو پرنده كرده ، با كنيزك خود بسوى جزيرهء معطشه فرستاد و كنيزك ، او را در جزيرهء سبز و خرم گذاشت ، بدر باسم از ميوه و از آب جزيره زندگانى ميكرد . نميدانست كه بكدام سوى رود . ناگاه روزى از روزها صيادى به آن جزيره درآمد . پرنده‌اى ديد كه پرهاى سپيد و منقار سرخ دارد . صياد را صورت آن پرنده پسند افتاد . با خود گفت : من بدين شكل ، پرنده نديده بودم . آنگاه دام بر وى افكنده ، او را بگرفت و او را به شهر آورده ، با خود گفت كه : اين را بقيمتى گران بفروشم . آنگاه يكى از اهل شهر ، صياد را پيش‌آمد و از قيمت آن پرنده بپرسيد . صياد گفت : اگر او را شرى كنى ، چكار خواهى كرد ؟ آن مرد